سروده اي از مقام معظم رهبري مرتبط با انتخابات                          

بسم الله الرحمن الرحيم

نگذاريد كه اصحاب جمل فتنه كنند                شك و ترديد و ريا ، رونق بازار شود

نگذاريد علي بار دگر خون گريد                    ظلم و تزوير معاويه ، پديدار شود

نگذاريد كه قرآن به سر نيزه كنند                  گرم ، بازار رياكاری و دشوار شود

نگذاريد كه حسين بار دگر در كوفه                در ميان سپه اش بی كس و بی يار شود
 

نگذاريد كه حسين بن علی در ميدان            بی علی اكبر و عباس علمدار شود

نگذاريد كه خون شهدای شيعه                    پايمال ستم فتنه اشرار شود

نگذاريد فراموش شود منطق خون                پاك از خاطره ها آنهمه ايثار شود

نگذاريد كه ياد شهدا محو شود                    ورنه اينجا ، چو سراپرده مردار شود

نگذاريد كه نامحرم اين وادی طور                  آگه از راز می و ساغر اسرار شود 

خـــــــــــــــــــــــــــــدا وجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود دارد

مردی برای اصلاح به ارایشگاهی رفت در بین کار گفتگوی جالبی بین ان مرد و ارایشگر در مورد «خدا» صورت گرفت. ارایشگر گفت:خدا وجود داشته باشد.

مشتری پرسید:چرا؟

ارایشگر گفت:کافیست به خیابان برو و ببینی.مگر میشود با وجود خدای مهربان این همه مریضی درد و رنج وجود داشته باشد؟!

مشتری چیزی نگفت و بعد از اتمام اصلاح سرش بیرون از مغازه رفت به محض اینکه از ارایشگاه بیرون امد مردی را با موهای ژولیده و کثیف دید  با سرعت به اراشگاه برگشت و به ارایشگر گفت: میدانی به نظر من ارایشگر ها وجود ندارند.

ارایشگر با تعجب پرسید: چرا این حرف را میزنی؟!من اینجا هستم و همین الان موهای تو را مرتب کردم.

مشتری با اعتراض گفت:پس چرا آدم هایی مثل آن مرد بیرون وجود دارند؟

آرایشگر پاسخ داد:ارایشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمیکنند.

ومشتری گفت:دقیقآ همین است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند! برای همین است که این همه درد و رنج در جهان وجود دارد.

زنجیره ی عشق

در بعد از ظهر یک روز سرد زمستانی وقتی جان از سرکار به خانه بر میگشت سر راه زنی مسنی را دید که ماشینش پنچر شده بود و او ترسان و لرزان توی برف به انتظظار کمک ماشین های رهگذر یستاده بود.... ان زن برای جان هم دست تکان داد تا شاید جان بایستد و جان هم ایستاد.....از ماشینش پیاده شد و گفت:سلام خانم من اومدم تا کمکتون کنم. زن گفت:صد ها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد این واقعآ لطف شماست.

وقتی جان لاستیک را عوض کرد در صندوق عقب را بست و اماده ی رفتن شد انگاه زن پرسید:من چقدر باید بپردازم؟و او به زن چنین گفت:

شما هیچ بدهی به من ندارید.روزی من هم در چنین شرایطی بودم و یک نفر ه من کمک کرد همانطور که من به شما کمک کردم و حالا اگر شما واقعا میخواهید بدهیتان را به من بپردازید اید این کار را بکنید:«نگذار زنجیره ی عشق و محبت به تو ختم شود!»

زن لبخندی زد و بعد از تشکر سوار ماشین شد و رفت.....

چند مایل جلوتر زن کافه ی کوچکی را دید و رفت تو چیزی بخورد و بعد راهش را ادامه بدهد ولی نتوانست بی توجه از لبخند ارام و شیرین پیشخدمتی که میبایست چند ماهه باردار باشد بگذرد.او داستان زندگی ان پیشخدمت را نمیدانست و احتمالآ هیچ وقت هم نخواهد فهمید.

وقتی ان زن پیشخدمت رفت تا بقیه ی صد دلاری ان زن را بیاورد زن از دز بیرون رفت در حالی که بر روی دستمال سفره یادداشتی باقی گذاشته بوذ. وقتی پیشخدمت نوشته ی ان زن را خواند اشک در چشمانش جمع شد. در یادداشت چنین نوشته بود:

شما هیچ بدهی به من ندارید.روزی من هم در چنین شرایطی بودم و یک نفر ه من کمک کرد همانطور که من به شما کمک کردم و حالا اگر شما واقعا میخواهید بدهیتان را به من بپردازید اید این کار را بکنید:«نگذار زنجیره ی عشق و محبت به تو ختم شود!»

وقتی ان زن شب به خانه باز میگشت در حالی که به ان یادداشت و پول فکر میکرد به شو هرش گفت: «جان دوستت دارم. فکر میکنم همه چیز کمکم داره درست میشه.»

نتیجه:دوست خوبم اگر بعد از خواندن این داستان حس خوبی پیدا کردی این داستان را برای دوستای دیگت هم نقل کن.:«نگذار زنجیره ی عشق و محبت به تو ختم شود!»

پاراما هانسا یوگاناندا