هدیه ی کریستمس

کاش میشد قصه نوشت از آن روزهای سرد .

چشمان یخ بسته کودک کولی دوخته به یک لیوان چای گرم شاید دستهایش بتواند گرمای لیوان را لمس کند شاید جرعه ای گرما بنوشد ولی پاهای یخ زده اش مجال حرکت ندارد. کاش توانی داشت .از کوچه های بیکسی میگذرد بوی مرغ بریان از خانه ای سراسر وجودش را فرا میگیرد پاهایش سست میشود کنار پنجره ای می ایستد تا شادی را بنگرد. خانواده کنار شومینه غذای گرم هدیه کریستمس آه شاید او نیز میتوانست هدیه ای داشته باشد. از کوچه حسرت میگذرد برف میبارد به آسمان می نگرد دستهایش دیگر حرکت نمی کند چشمانش یخ زده گوشه ای مینشیند گرمای موسیقی عجیبی او را جذب میکند یک موزیک ملایم یک نوای دلنشین کاش او هم میتوانست بنوازد چشمانش را بر روی هم میگذارد سوز هوا بیشتر شده شدت برف تندتر.تمامی وجودش یخ زده نوری او را احاطه میکند با صدایی دلنشین که او را فرا میخواند چشمانش را باز میکند در آغوش نور جای میگیرد.

این بهترین هدیه کریستمس او بود

آن پسر

دل کندن آن پسر مگر امکان داشت؟

آن پسر به دستان پدر ایمان داشت..

با گریه به جای مشق( بابا نان داد )

بر خاک نوشت:

کاش بابا

جان داشت

 

بازی با رنگ ها و کلمات

یه چیز جالب


سعی کنید بدون اینکه کلمه هارا بخوانید رنگ آن را بگویید

یه بازی بسیار جذاب

برای دیدن این بازی به ادامه ی مطلب بروید

ادامه نوشته